تبليغاتX
گاهی هم برای خدا

گاهی هم برای خدا
خدایا به تنهاییت قسم تنهایمان نگذار

گاهی هم باید برای خدا نوشتن خدایی که مارا افریدودر ما روح دمید وبر ما فرشته ای چون مادر نهاد و همواره ما را همراهی نمود..

گاهی هم باید برای خدا گریست خدایی که بر بام بلند دنیا میان هزاران انسان باز هم تورا میبیند و تورا از یاد نمیبرد

اره گاهی هم باید به یاد خدا  بود...ما انسان ها نابینا ایم میدانید چرا؟؟؟؟؟

هرروز صبح از خواب برمیخیزیم وبدون انکه که توجه ای به خدا بکنیم بر زمین او شروع به قدم زدن میکنیم واصلا چیزس از وجود خدا نمیبینیم وذره ایی نمی اندیشیم ..در هوای او نفس میکشیم واز شش هایمان متشکریم...به نورزیبای خورشیدش مینگریم وروز را تحسین میکنیم ..اسمان را مینگریم وابر را میبینیم...بعد دربین این همه شگفتی هستیم وبعد انتظار داریم وقتی سر بر سجده می گذاریم یاد خدا باشیم....چگونه؟

[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ 8:38 ] [ سیندرلا ]

گاه می اندیشم:

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی

روی تورا کاشکی میدیدم

شانه بالا زدنت را بی قید وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد!!

وتکان دادن سر راکه عجب واقعا مرد؟

افسوس...

من به خود میگویم :

چه کسی باور خواهد کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد....

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:40 ] [ سیندرلا ]
من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

ونمی دانستی

باغبان
پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...

دل من گفت برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم

و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
 
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!


[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 22:19 ] [ سیندرلا ]
 

تو به من خنديدی

وندانستی من با چه دلهر ایی

از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

 باغبان از پي من تند دويد

 سيب را در دست تو ديد

 غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز سالهاست

كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام هايت تكراركنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا؟؟؟؟خانه ی کوچک ما سیب نداشت

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 22:7 ] [ سیندرلا ]

ترسم انروز که از قله فرود اید مرد

۳۱۳ادم نتوان پیدا کرد

۳۱۳به سر انجام ‌آیند؟

این جماعت همه بابخچه ی حمام آیند

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 21:56 ] [ سیندرلا ]

کجایی سهراب

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردنند...

چشمها را بستتند...وچه با دل کردنند

وای سهراب کجایی اخر؟

زخمها بر دل عاشق کردنند

خون به چشمان شقایق کردنند

توکجایی سهراب که همین نزدیکی

عشق را دار زدنند

 همه جاسایه ی دیوار زدنند

وای سهراب کجایی که ببینی حالا

دل خوش مثقالی ست

دل خوش سیری چند؟

صبر کن سهراب..

قایقت جا دارد؟

من هم از همههمه ی داغ زمین بیزارم...

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 1:11 ] [ سیندرلا ]

سلام بر همه

امید وارم خوب باشید...

راستش خواستم یه نقدی بکنم به عنوان یه بیننده...یه نفر از مردم

می  دونید چی شده چند روز پیش منو دوستام رفتیم سینما تا این فیلم پر

مخاطب روببینیم ...تند تند تلویزیون تبلیغ میکنه سیاسی ترین فیلم ایران

ما هم با دوستان رفتیم...والا من تو حرفای اقای رائفی پور شنیدم که 

مشکل ما در اون روز که ملت دو دسته شده بودن هولوکاس بود

نه این بحثا که تو این فیلم اومد...هیچی از اون موضوع مطرح نشد..

بیشتر اکشن بازی بود...

مثلا جایی که امین حیایی می تونست از کنار ماشین رد بشه یکهو پرید..

اخه که چی؟

یا زمانی که می تونست از بغل سوار موتور بشه رفت از پشت موتور وپرید روش...

کجای این فیلم سیاسی شد که شما اصل رو مطرح نکردید؟

این نشد که فیلم سیاسی!!!!!!!!بعدشم اخرش معلوم نشد چی شد...

کارگردانان محترم یه لطفی بکنن اخر فیلما رو نسازن

ما خودمو نتیجه میگیریم شما زحمت نکشید با این فیلم سیاسی ساختنتون

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 0:52 ] [ سیندرلا ]
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 12:18 ] [ سیندرلا ]

خدایا کفر نمیگویم

پریشانم...

چی می خواهی تو از جانم

مرا بی انکه خود خواهم

اسیر زندگی کردی

خداوندا..

اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی

ولباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر بپای نامردان باندازی

شب اهسته وخسته

تهی دست وزبان بسته

به سوی خانه باز ایی

زمین وآسمان را کفر می گویی

نمیگویی؟
خداوندا

اگر در روز رستا خیز تابستان

لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

وقدری انطرف تر

عمارت های مرمرین بینی

واعصابت برای سکه ایی این سو

وانسو در روان باشد

زمین واسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟

خداوندا....

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت باخبر گردی

از این بودن از این بدعت

پشیمان می شوی ازقصه ی خلقت

خداونداتو مسئولی

تو میدانی که انسان بودن وماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد ان کس

که انسان است واز احساس سرشار است

 

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 14:50 ] [ سیندرلا ]

ای عقل خجل زجهل ونادانی ما

در هم شده خلقی زپریشانی ما

بت در بغل وبه سجده پیشانی ما

کافر زده خنده بر مسلمانی ما

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 14:39 ] [ سیندرلا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم وحرف هایی هست برای نگفتن حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی اورند وسرمایه ی ماورایی هرکس حرفهایی هست که برای گفتن دارد حرف هایی که پاره های بودن ادمی اند وبیان نمی شوند مگر ان که مخاطب خویش را بیابند...گاهی فقط خدا ست که برای ما می تواند مخاطب باشد وبس..
امکانات وب
بک لینک فا